زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.زن جوان: يواش تر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم،مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه! يواش تر بروني؟ من خيلي ميترسم.مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...
اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود

رو لب پرنده ها،دیگه آهنگی نبود

اگه چشمات نبودن،آسمون آبی نبود

ُگلای یاس ِ سفید، توی ِ هیچ خوابی نبود

اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابی نبود

پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود

اگه چشمات نبودن، کی واسم گریه می کرد

دل ِ من وقتی شکست، به کجا تکیه می کرد

اگه چشمات نبودن،کی با من سفر می کرد

واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد

اگه چشمات نبودن، کی ُگلا رو آب می داد

واسه گنجشک دلم کی یه جای ِ خواب می داد

حالا چشمات با مَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشیدن از توی ِ قفس دارم

دیگه چشماتُ نگیر،که من آزُرِده ِبشم

ِمث ِ ُگل تو فصل یخ،زردُ پژمرده بشم

تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

همش از پنجره ای،که به روم بازه می گم



+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:36 توسط خوشگل مو طلايي |